صدای پنجره ای که باران به شیشه هایش می کوبید، درست مثل مسافری که راهش نمی دهند یا عاشقی که بر در قلب معشوقه اش می کوبد، افکار متشوش و دور از یکدیگرم را معطوف به خودش کرد. پنجره ای آهنی با دو در باز شو. تاریکی عجیبی شب را فرا گرفته بود. داشتم به تمام اتفاقات و حوادثی که در چند وقت اخیر پیش افتاده بود برایم فکر می کردم، خوردن قهوه هم به این حال و جهت گیری ذهنم کمک کرد. دانه های باران تند تر از قبل به شیشه می خوردند گویی که می خواستند مرا آگاه کنند از خبری. ابراهیم در چوبی اتاق را که به ایوان ختم می شد باز کرد، سرمایی عجیب و جان سوز وارد اتاق شد...
*****
ماشینی را که بابایم برایم خریده بود و جواد-پسر عمه ام- برایم با نخی بسته بود را به دست گرفتم و راهی کوچه شدم. خاک قشنگی با سرعت رفتن ماشین پلاستیکی ام بلند شد. پیرمرد همسایه که آدم بد اخلاقی بود و از همان بچگی بدم ازش می آمد آب پاشید روی ماشینم و خیسش کرد و زمین گل شد. ماشینم گیر کرد. دیگر نیروی بیرون آوردنش را نداشتم. با خنده ای ترسناک آمد نزدیکم و دستی به ریشش کشید با دست راستش و گفت نبینم که دیگه اینورا آفتابی بشی...
*****
بنا به وصیت پدرم -کسی که در کودکی دیده بودمش- آرامگاهش را به ده و روستای خودش برده بودند. ابراهیم آمد و شام را حاضر کرده بود و جایم را هم انداخته بود. نوشیدن قهوه ای سرد در هوایی زمستانی و سوزناک و بارانی که داشت به برف تبدیل می شد مرا از خود بی خود کرده بود...
*****
ماشینم را برد و آدمک های پلاستیکی توی اتاقش و توی کانتینش رو که توی ذهن بچگیم انداخت تو آتیش منقلش و ماشینم هم که تو گل گیر کرده بود رو برد. هنوزم داشت می خندید. یادم رفته بود که نباید دوباره گرد و خاک می کردم. آقاهه ناراحت می شه. این حادثه آنقدر برایم مهم و اساسی بود که چهره ی پیرمرد را کسی که ماشینم و آدمک های پلاستیکی تویش را منهدم کرده بود در ذهنم نگه دارم...
*****
صبح قبل از طلوع ابراهیم بیدارم کرد. ندانسته بودم که کی خوابیده و کی بیدار شده بودم. بوی نان تازه با آردی که معلوم بود یارانه دار نیست مستم کرد. مسیر تا مزار پدرم دور بود. دره ای طولانی بین روستا و قبرستان بود. رسیدن به قرستان ۱ ساعت کمابیش وقت برد ولی آفتابی را که تا به حال حین طلوع ندیده بودم را دیدم. بر سر مزار پدرم شاخه گلی روییده بود. سرخ همچو مرغزار، عظیم همچو رود، زیبا همچو طلوع.
*****
به مادرم گفتم، عصبانی شد و مرا سرزنش کرد که چرا به کسی آزار رسانده ام. حین عصبانیت قطرات آبی از گوشه ی چشمانش رها شد وقتی که گفتم آن مرد همان پیرمرد بود...
****
بعد از ظهر مصمم باز گشت شدم از محلی که ۳۰ سال پیش پدرم در آن جا خاک شده بود. ۳۰ سال پیش پیرمرد پدرم را بعد از کاری که موفقیتش نصیب او شده بود کشت. حالا سی سال بعد با ماشینی از ده به شهر باز می گشتم که راننده اش همانی بود که ماشین بزرگ پلاستیکی ام را در گل فرو مانده کرد، همانی که آدمک ها را کشته بود. حال من سوار ماشین و شده بودم. می گفتند راننده ای است که ۳۰ سال است تصادف نکرده. خیلی تند می رفت. نرسیده به چهار راهی که نزدیک شهر بود ماشین بزرگ سبزی که از سمت چپ می آمد به ماشین پیر مرد زد و پیر مرد را کشت و رفت.
وقتی بازگشتم مادرم همچون شقایقی بود که بر مزار پدر روییده بود. با این تفاوت که نفس نمی کشید...
پی نوشت ها:
نبودم. ببخشید. مشغول درس خواندنم.
سبک جدیدی بود. سخت و دشوار همچون سهل و ممتنع. ایراداتش را به استادیتان ببخشید.
اندر پی آنم که در بندش گرفتار شوم// چون در بند اویم، زندگانیم آزادیست
نوشته شده توسط کــــــــــــــــــــــــــــــــــامیار در Sat 24 Oct 2009 ساعت 0 AM موضوع | لینک ثابت
بزرگی گفت:
برای مقابله با طوفان هم می توان دیوار ساخت هم آسیاب بادی.
دیگر باد نیامد...
بعد نوشت.
همچنان در حال نوشتنم.
بهتر است شبهایتان را با صدای جیرجیرک ها به صبح برسانید.
7 سال از واقعه ای که 7 سال از عمرم را به خود معطوف کرد گذشت، فلانی کجایی؟؟
بعدها نوشت:
اگر دوست دارید از آن واقعه بدانید گوش کنید به:
نوشته شده توسط کــــــــــــــــــــــــــــــــــامیار در Sat 22 Aug 2009 ساعت 3 AM موضوع | لینک ثابت
قبل نوشت: تمام حس های زیبایم را به تنها شخصیتی که وادار شدم برایش بگریم تقدیم می کنم. نمی توانم بی احساس باشم نسبت به صدایی که به "ندا" ختم شد. پیدا کردن وبلاگ یکی از نویسندگان محبوبم را هم که با عکس "ندا" سردرش را مزین کرده بود مزید بر علت میدانم. تنها نخواهد بود.
صدای پیاپی تیرهای گلوله ها فضا را دلچسب کرده بود. به ازای هر تیر خنده های مهیبی از خودش بیرون می داد. جنون عجیبی وجودش را فرا گرفته بود. تعارفی هم به پدر من کرد. نمی دانم به چه تیر اندازی میکردند. پدرم نرفت، چشم هایش را از زیر عینک دیدم که داشت خیس میشد. آمد نشست و مشغول شد به کشیدن تریاک از وافور پدر من. جلیز و ویلیز تریاکی که با ذغال اخته شده داشت دود می کرد همچنان هم برایم زجر آور است. قیافه اش از آن قیافه هایی بود که دیدنش به کفاره محتاج بود. هرچه که زور زدم پدر نگذاشت که به مکان تیر اندازی روم. دود تریاک ناب پدرم را پرت کرد طرفم و خندید. می گفتند از آن گردن کلفت ها بود. حدودا ۹۵-۱۰۰ کیلویی وزن داشت. ریش سه تیغه با سبیلی بنا گوش در رفته و هیکلی پر. داشت نصیحتم می کرد: پسرم تو باید درست را بخوانی و به این حرف ها که بابات می زنه توجه نکنی. تو درسات رو بخون من خودم می برمت سر یه کاری که آب و نان داشته باشه. حرف هایش برایم جالب بود. به دلم نشست. زندگی مثل زندگی آن داشتن ماشین مدل بالا، ویلا و ... تمام آرزوهایم بود و گفته ها و افکاری را که پدرم به من تزریق کرده بود را بی ارزش می کرد. درسم را خواندم و روزی که ۱۸ سالگی ام تمام شد و آماده رفتن به سر کار بودم، دور افتاده از پدر و مادر و خانواده و مغرور از داشتن کار دولتی، به شهر خودم بازگشتم با ماشینی که همان یارو برایم خریده بود و کت وشلواری که پوشیدنش را در کودکی آرزو می کردم.
به شهر رسیدم. بوی نانهایی که نانوایی های شهر می پختند دیگر برایم تازگی نداشت. به همان محله قدیمی رفتم. پدرم معلمی بود دلسوز و مهربان که حدود یه ۳۷-۳۸ سالی از من بزرگتر بود. شهر طور دیگری بود. گویی که با من قهر کرده است. به خانه رسیدم هر چه در زدم کسی در را باز نکرد...
****
کار کردن در اداره ی ... آنقدر مر اجاه طلب کرده بود که خودم را نفر اول مملکت میدانستم. همان سبیل کلفت قلدر را به یاد آوردم، رفتم سری به او بزنم وقتی وارد خانه شدم به صحنه ای برخوردم که تمام تار و پود های ذهنم را از هم باز کرد. ۱۴ کیلو بیشترین وزنی بود که میتوانستم برایش تصور کنم. داشت مثل سک جان می کند. زوزه می کرد. موقع خاک کردنش ۱۰ کیلو هم نبود...
****
سبیل هایم را تاب دادم اصلحه را دست گرفتم و شروع کرد به تیر اندازی به سمت کبوترهای سپیدی که داشتند بال می زدند تا از دست گربه های وحشی فرار کنند که می زدمشان. بی وقفه و بدون معتلی و لذت می بردم از کشتنشان. کارم تمام شد. آمدم پای منقل حسینعلی نشستم و تریاک نابی را که برایم فراهم کرده بود کشیدم. جلیز و ویلیز عجیبی بود بسیار قریب به همان صدای کودکی. اصلا تمام صحنات تکرار می شد با این تفاوت که من این بار ۹۵-۱۰۰ کیلویی وزن داشتم. حسینعلی این بساط را می پرداخت تا اذیتش نکنند...
****
۵-۶ سالی گذشت. حسینعلی هم به همراه ۲۴۹۹ نفر دیگر را بنا به دستور خودم تیربار کردم
موقعی که مردم ۱۴ کیلو بودم و تمام چهره هایی که دست هایم هنوز بوی خونشان را می داد خلاص نمی گذاشتم، پسر حسینعلی روی جنازه ام بود، زوزه ای سگ وار داشتم می کشیدم...
بعد نوشت ها
امید وارم بپسندید.
روز مادر را ارج می نهم. ندا بدان که تنها نخواهی بود.
پشیمانم از جوان بودن. هنوز جای باتون هایشان درد میکند.
هیچ بازیگری نقشش را خودش انتخاب نمی کند و هیچ مهره از بازی شطرنج که صفحه اش ماییم ما جوانان نمی داند که بازیگرش من هستم یا کاسپاروف. دارم از پشیمانی مینالم.
چگونه ندا سر دهم بی ندا
کجایند آنان که می کردند صدا
در این بازی نامرد فرقی ندارد
یارو جنتلمن باشد یا با عبا
نوشته شده توسط کــــــــــــــــــــــــــــــــــامیار در Sun 5 Jul 2009 ساعت 3 AM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

رفت ...
نیست ...
مانده ام تنها ...
بی کس ...
ولی نه
... خدائی دارم
هر چند که او هم نیست
ولی باورش دارم
از خدا می خواهمش
شاید برگشت
!!!
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
یاران دبستانی کــــــــــــــــــــــــــــــــــامیار
خاطرات پریما
عاشقانه
اسحاقی Es-haghi
چتری برای دو نفر
احسان
بهرام
وحيد عزيزم
اشعار بی شاعر شراره
گذشته های متمایل به حال
محمد تاجیک
سحر، و شاید متفاوت ...
فانوس خیال آزاده
نوشته های پیشین
10/23/2009 - 11/21/2009
7/23/2009 - 8/22/2009
6/22/2009 - 7/22/2009
5/22/2009 - 6/21/2009
3/21/2009 - 4/20/2009
2/19/2009 - 3/20/2009
1/20/2009 - 2/18/2009
12/21/2008 - 1/19/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
10/22/2008 - 11/20/2008
طراح قالب
POWERED BY
http://saitak.ucoz.com/GreenNet/web/logo/123.txt
کامیار فلامرزی
ijad neshanetan